تبلیغات
نسیم - حضرت خضر (ع) و ماجراى زندگى او
نسیم
تا سر زلف تو بر دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است

بازدید : مرتبه
تاریخ : دوشنبه 17 خرداد 1389

حضرت خضر (ع) و ماجراى زندگى او

-------------------------------------------------------------

 

در رابطه با حضرت خضر - علیه السلام - روایات و داستان‌هاى بسیارى در كتب حدیث ما آمده، كه اگر گردآورى شود، كتاب قطورى خواهد شد. به عنوان نمونه در این جا نظر شما را به چند ماجرا از زندگى آن حضرت جلب مى‌كنیم:

1. بردگى خضر - علیه السلام - از تاجر بازار

روزى پیامبر - صلّى الله علیه و آله - به اصحاب خود فرمود: آیا مى‌خواهید خاطره‌اى از خضر براى شما نقل كنم؟ گفتند: آرى اى رسول خدا.

پیامبر - صلّى الله علیه و آله - فرمود: روزى خضر - علیه السلام - در یكى از بازارهاى بنى اسرائیل عبور مى‌كرد، ناگهان فقیرى كه او را مى‌شناخت نزد او آمد و تقاضاى كمك كرد.

خضر - علیه السلام - گفت: «ایمان به خدا دارم، ولى چیزى نزدم نیست تا به تو بدهم.»

فقیر گفت: «آثار نورانیت و خیر در چهره تو مى‌نگرم، و امید خیر از تو دارم تو را به وجه (آبروى) خدا به من كمك كن.»

خضر - علیه السلام - گفت: مرا به امر عظیم (آبروى خدا) قسم دادى، چیزى ندارم (ولى نمى‌توانم از این امر عظیم كه نام بردى بگذرم) جز این كه مرا به عنوان برده (غلام) بگیرى و در این بازار بفروشى، و پولش را براى خود بردارى.

فقیر گفت: آیا چنین كارى روا است؟

خضر گفت: به حق مى‌گویم كه تو مرا به امرى عظیم سوگند دادى. من نمى‌توانم این نام عظیم را نادیده بگیرم، مرا بفروش.

فقیر، خضر را به تاجرى به مبلغ چهار صد درهم فروخت، و آن پول را براى خود برداشت و رفت.

خضر - علیه السلام - مدتى نزد اربابش ماند، ولى دید اربابش كارى را بر عهده او نمى‌گذارد. روزى به اربابش گفت: «تو مرا براى خدمت خریده‌اى، دستور بده تا كارى را براى تو انجام دهم.»

تاجر گفت: من خوش ندارم كه تو را به زحمت بیفكنم، تو پیرمرد سالخورده‌اى هستى.

خضر گفت: نه، كار براى من زحمت نیست.

تاجر سنگ بزرگى را در گوشه خانه‌اش نشان داد كه لازم بود شش نفر كارگر در طول یك روز بتوانند آن سنگ را از آن جا بردارند و بیرون ببرند و گفت این سنگ را از خانه خارج كن.

خضر - علیه السلام - در همان ساعت، آن سنگ را برداشت و به تنهایى آن را بیرون برد.

تاجر به او گفت آفرین، كار را بسیار نیكو انجام دادى، با قدرتى كه هیچ كس آن قدرت را ندارد.

پس از مدّتى تاجر تصمیم گرفت به مسافرت برود، به خضر گفت: من تو را امین یافتم، تو را در خانه‌ام مى‌گذارم، نسبت به اهل خانه‌ام جانشین خوبى باش تا بازگردم، و من خوش ندارم تو را به زحمت افكنم.

خضر گفت: زحمت نیست، هر كارى مى‌خواهى بفرما انجام دهم.

تاجر گفت: مقدارى خشت درست كن و آماده نما تا بازگردم.

تاجر به مسافرت رفت و پس از مدتى بازگشت دید خضر - علیه السلام - ساختمان خانه او را به طور محكم و عالى درست كرده است، به خضر گفت: «تو را به وجه (آبروى) خدا سوگند مى‌دهم بگو تو كیستى و كارت چیست؟»

خضر گفت: تو مرا به امر عظیم كه وجه خدا باشد سوگند دادى، و همین وجه خدا مرا به بندگى او وا داشته است، من خضر هستم كه نامم را شنیده‌اى. فقیرى از من تقاضاى كمك كرد. در نزدم چیزى نبود كه به او بدهم. مرا به وجه خدا قسم داد، ناگزیر خودم را برده او نمودم، او مرا به تو فروخت و پولش را گرفت و رفت. این را بدان كه اگر شخصى را به وجه و آبروى خدا سوگند دهند، تا كارى را انجام دهد، و آن شخص قدرت انجام آن كار را داشته باشد ولى انجام ندهد، در روز قیامت، به گونه‌اى محشور مى‌شود كه در صورتش گوشت و خون نیست، و تنها استخوانى كه بر اثر به هم خوردنشان صدایش به گوش مى‌رسد، در چهره او دیده مى‌شود.

تاجر معذرت خواهى كرد و گفت: من تو را نشناختم و به تو زحمت دادم.

خضر گفت: اشكالى ندارد تو به من لطف و مهربانى نمودى.

تاجر گفت: پدر و مادرم به فدایت، در مورد خود و اهل خانه‌ام هرگونه كه مى‌خواهى رفتار كن. اختیار ما با تو است، و اگر بخواهى تو را آزاد كردم هر جا مى‌خواهى برو.

خضر گفت: دوست دارم مرا آزاد كنى تا به عبادت خدا پردازم. تاجر او را با كمال معذرت خواهى آزاد نمود.

خضر - علیه السلام - گفت: «حمد و سپاس خداوندى را كه توفیق بندگى درگاهش را به من عنایت فرمود، و مرا در پرتو بندگیش، از انحرافات نجات داد.»

2. نصیحت خضر - علیه السلام - به موسى - علیه السلام -

هنگامى كه در ماجراى ملاقات موسى و خضر خضر خواست از موسى - علیه السلام - جدا شود، موسى - علیه السلام - از خضر - علیه السلام - تقاضاى اندرز و نصیحت كرد. خضر - علیه السلام - گفت:

«1. به آن كس (خداوند) بپیوند كه پیوستن به او براى تو زیانى ندارد، و پیوستن به غیر او سودى براى تو نخواهد داشت 2. از لجاجت پرهیز كن 3. از حركت بى‌هدف و بدون نیاز، دورى كند 4. خنده بیجا و بدون تعجّب نكن 5. خطاكار را به خاطر خطایش سرزنش نكن (با ملایمت او را از خطایش باز دار و گرنه جرى‌تر مى‌شود) 6. در مورد خطاهاى خود، در درگاه خدا گریه كن.»

3. وسعت علم پیامبر اسلام - صلّى الله علیه و آله - و وصى او

هنگامى كه موسى - علیه السلام - از خضر - علیه السلام - جدا شد، و به خانه‌اش بازگشت، برادرش هارون - علیه السلام - از موسى - علیه السلام - پرسید: «چه خاطره‌اى از ملاقات با خضر - علیه السلام - دارى برایم بیان كن.»

موسى - علیه السلام - فرمود: با خضر - علیه السلام - كنار دریا نشسته بودیم، ناگاه پرنده به پیش ما فرود آمد و قطره آبى را از دریا به منقارش گرفت و سپس به طرف مشرق افكند، بار دیگر قطره آبى به منقار گرفت و آن را به سوى مغرب افكند، سپس قطره دیگرى آب به منقار گرفت و آن را به سوى آسمان افكند، بار چهارم قطره آبى از دریا به منقار گرفت و به سوى زمین افكند، براى بار پنجم با منقارش قطره آبى گرفت و سپس به دریا انداخت.

ما از این حادثه شگفت زده شدیم، خضر از آن پرنده پرسید: این كارها چیست كه انجام دادى؟ آن پرنده جواب نداد.

در این هنگام شخصى به صورت صیاد به نزدیك ما آمد و به ما نگاه كرد و گفت: «براى چه شما را در مورد كارهاى آن پرنده متحیر مى‌نگرم؟»

موسى و خضر گفتند: آرى حیرت ما در مورد راز این حركاتى است كه آن پرنده انجام داد.

صیاد گفت: من مردى صیاد هستم و راز آن را مى‌دانم، ولى شما هر دو پیامبر هستید و راز آن را نمى‌دانید.

موسى و خضر گفتند: ماچیزى جز آن چه را كه خداوند به ما بیاموزد نمى‌دانیم.

صیاد گفت: این پرنده دریایى است و نامش مسلم است، زیرا وقتى آواز مى‌خواند در آواز خود مى‌گوید: مسلم.

اما این كه: قطره آب دریا را به منقار گرفت و به آسمان و زمین و مشرق و مغرب و بالا و پایین ریخت مى‌خواست بگوید: بعد از شما در آخر الزّمان پیامبرى (پیامبر اسلام) مبعوث مى‌شود كه امّت او مشرق و مغرب را مى‌گیرند، (در شب معراج) به آسمان مى‌رود و سپس (پس از رحلت) در زمین دفن مى‌گردد.

و اما این كه آب در منقارش را به دریا ریخت خواست بگوید: «علم این عالِم (خضر) در نزد علم او (پیامبر اسلام) مانند قطره نسبت به دریا است، سپس وصى و پسر عمویش (حضرت على - علیه السلام -) وارث علم او مى‌شود.»

گفتار آن صیاد ما را از حیرت بیرون آورد و آرام گرفتیم، سپس آن صیاد پنهان شد، فهمیدیم او فرشته‌اى بود كه خداوند او را نزد ما كه ادعاى كمال مى‌كردیم فرستاده بود (تا بفهمیم دست بالاى دست بسیار است، و در نتیجه مغرور نشویم)

4. تسلیت خضر - علیه السلام - به بازماندگان پیامبر - صلّى الله علیه و آله -

امام باقر - علیه السلام - فرمود: هنگامى كه پیامبر خدا - صلّى الله علیه و آله - رحلت كرد، آل محمد - صلّى الله علیه و آله - آن چنان اندوهگین شدند كه از شدّت ناراحتى درازترین شبها را مى‌گذراندند (چشمشان به خواب نمى‌رفت) تا آن جا كه آسمان بالاى سرشان، و زمین زیر پایشان را فراموش كردند، زیرا رسول خدا - صلّى الله علیه و آله -، خویش و بیگانه را با هم متّحد و دوست كرده بود و همه را حامى دین نموده بود. در این حال، شخصى بر آنها وارد شد كه خودش را نمى‌دیدند ولى سخنش را مى‌شنیدند (كه به عنوان تسلیت) مى‌گفت:

درود و رحمت و بركات خدا بر شما خاندان باد، با وجود خدا و در سایه لطف الهى، هر مصیبتى، قابل تحمّل است، و هر از دست رفته‌اى را جبرانى است، هر انسانى مرگ را مى‌چشد، و قطعاً خداوند در روز قیامت، پاداش شما را به طور كامل خواهد داد،... بر خدا توكّل كنید و به او اعتماد نمایید... شما را به خدا مى‌سپارم و سلام بر شما باد.»

شخصى از امام باقر - علیه السلام - پرسید: این تسلیت از جانب چه كسى براى آنها آمد؟ امام باقر - علیه السلام - فرمود:

«مِنَ اللهِ تَبارَكَ وَ تَعالى؛ از جانب خداوند متعال.»

(و از ثعلبى روایت شده كه امیر مؤمنان - علیه السلام - به حاضران فرمود: «صاحب صدا، برادرم خضر - علیه السلام - است كه شما را در مورد مصیبت رسول خدا - صلّى الله علیه و آله - تسلیت مى‌گوید.)

5. پاسخ امام حسن - علیه السلام - به پرسش‌هاى خضر - علیه السلام -

عصر خلافت ابوبكر بود. حضرت على - علیه السلام - همراه فرزندش حسن - علیه السلام - و سلمان در مكّه در مسجد الحرام (كنار كعبه) نشسته بودند. ناگاه مردى خوش قامت كه لباس‌هاى زیبا پوشیده بود، به نزدیك آمد و به حضرت على - علیه السلام - سلام كرد: و در محضر آنها نشست و چنین گفت:

«اى امیرمؤمنان! از شما سه مسأله مى‌پرسم، اگر پاسخ آن را دادى، مى‌فهمم آنها كه حق شما را غصب كردند دنیا و آخرت خود را تباه ساخته‌اند (و تو به حق هستى)، و گرنه آنها و شما در یك سطح، برابر هم هستید.»

على: آن چه خواهى بپرس.

ناشناس: «1. به من خبر بده وقتى كه انسان مى‌خوابد، روحش به كجا مى‌رود؟ 2. چگونه انسان چیزى را به یاد مى‌آورد و چیزى را فراموش مى‌كند؟ 3. چگونه افراد به دایى یا عموى خود شباهت پیدا مى‌كنند؟»

در این هنگام على - علیه السلام - به فرزندش حسن - علیه السلام - متوجه شد و فرمود: «اى ابا محمد! پاسخ این مرد را بده!»

حسن مجتبى به مرد ناشناس رو كرد و پاسخ او را چنین بیان كرد:

1. انسان هنگامى كه مى‌خوابد روح اوبه باد مى‌پیوندد و آن باد به هوا آویخته مى‌شود، تا هنگامى كه بدن انسان براى بیدار شدن حركت مى‌كند، در این هنگام خداوند به روح اجازه مى‌دهد تا به پیكر صاحبش باز گردد، پس از این اجازه، آن روح، باد را و باد هوا را جذب كرده و روح به پیكر صاحبش باز مى‌گردد، و در آن آرام مى‌گیرد، و اگر خداوند به روح اجازه بازگشت نداد، هوا باد را و باد روح را جذب كرده، و تا روز قیامت روح به پیكر صاحبش باز نمى‌گردد.

2. در مورد یادآورى و فراموشى، پاسخ این است كه قلب انسان بر اساس حق قرار دارد، و روى حق طَبَقى افكنده شده، اگر انسان در این هنگام صلوات كامل بر محمد و آلش - صلّى الله علیه و آله - فرستاد، آن طبق از روى حق برداشته شده و قلب روشن مى‌شود و انسان مطلب فراموش شده را به یاد مى‌آورد، و اگر صلوات كامل نفرستاد، آن طبق بر روى حق پرده مى‌افكند و در نتیجه قلب تاریك شده و انسان در میان فراموشى مى‌ماند.

3. در مورد شباهت نوزاد به دائى یا عموى خود، از این رو است كه: هنگامى كه مرد با آرامش خاطر با همسرش آمیزش كرد و در این حال نطفه فرزند منعقد گردید، آن فرزند به پدر و مادرش شباهت مى‌یابد، و اگر او با پریشانى و اضطراب با همسرش آمیزش نمود و در این حال نطفه فرزند منعقد گردید، آن فرزند به دایى یا عمویش، شباهت مى‌یابد.

مرد ناشناس كه در مورد پاسخِ سه سؤال خود به طور كامل قانع شده بود، برخاست و مكرّر به یكتایى خدا و رسالت محمد - صلّى الله علیه و آله - و وصایت على - علیه السلام - و سایر امامان - علیهم السلام - تا حضرت قائم (عج) گواهى داد، و از آن جا رفت.

حضرت على - علیه السلام - به فرزندش حسن - علیه السلام - فرمود: «به دنبال این مرد ناشناس برو ببین كجا مى‌رود.» حسن - علیه السلام - به دنبال او حركت كرد، ولى او را دید وقتى كه از مسجد بیرون رفت، از نظرها غایب شد. حسن - علیه السلام - نزد پدر بازگشت و از غایب شدن او خبر داد. على - علیه السلام - از حسن - علیه السلام - پرسید: آیا دانستى او چه كسى بود؟

حسن: خدا و رسول و امیرمؤمنان آگاه‌ترند.

على: «او خضر - علیه السلام - بود!»

6. شركت خضر - علیه السلام - همراه امام زمان (عج) در تأسیس مسجد جمكران

شیخ عفیف و صالح، حسن بن مُثله جمكرانى ماجراى مسجد جمكران را چنین نقل مى‌كند: شب سه شنبه هفدهم ماه رمضان سال 373 هـ. ق در سراى خود خوابیده بودم. نیمه شب بود. ناگاه عدّه‌اى به خانه‌ام آمدند و مرا از خواب بیدار كردند و گفتند: «برخیز و امر حضرت مهدى صاحب الزّمان (عج) را اجابت كن كه تو را مى‌طلبد.»

حسن بن مُثلَه مى‌گوید: برخاستم و آماده شدم و حركت كردم و چون به در خانه‌ام رسیدم جماعتى از بزرگان را دیدم، سلام كردم، جواب سلام را دادند، و خوش آمد گفتند و مرا به آن جایگاه كه اكنون مسجد جمكران در آن جا واقع شده، بردند نگاه كردم دیدم تختى در آن جا نهاده شده، و فرشى نیكو بر روى آن تخت، گسترده‌اند، و بالشهاى نیكو بر آن نهاده‌اند، و جوانى حدود سى ساله بر روى تخت بر بالشها تكیه كرده، و پیر مردى در پیش روى او نشسته و كتابى در دست گرفته و براى آن جوان مى‌خواند. دیدم بیش از شصت مرد كه بعضى جامه‌هاى سفید و بعضى جامه‌هاى سبز بر تن داشتند در گرداگرد آن جوان، بر روى زمین نماز مى‌خواندند.

آن پیرمرد كه حضرت خضر - علیه السلام - بود مرا روى تخت نشانیدو حضرت امام مهدى (عج) (آن جوان) مرا به نام خود خواند و فرمود: «برو به حسن بن مسلم بگو تو چند سال است این زمین را آباد مى‌كنى و ما خراب مى‌كنیم، پنج سال زراعت كردى، بار دیگر امسال شروع به زراعت كردى، باید هرچه از این زمین سود برده‌اى برگردانى، تا در همین محل، (از همان سود زراعت) مسجد بنا كنند. به حسن بن مسلم بگو این جا زمین شریفى است، خداوند متعال این زمین را از زمینهاى دیگر برگزیده، و ارجمند نموده است. تو آن را گرفته و به زمین خود ملحق نموده‌اى، اگر از این كار دورى نكنى، بلاى خداوند از ناحیه‌اى كه گمان نمى‌برى بر تو فرو مى‌ریزد.»

حسن بن مثله عرض كرد: «اى سید و مولاى من، لازم است علامتى و نشانه‌اى در اختیارم بگذارى، زیرا مردم سخن مرا بدون علامت و نشانه نمى‌پذیرند.»

امام مهدى (عج) فرمود: نزد سید ابوالحسن برو و به او بگو برخیزد و بیاید و آن مرد (حسن بن مسلم) را بیاورد، و منفعت چند ساله را از او بگیرد، و به دیگران بدهد تا صرف در بناى ساختمان مسجد شود، باقى وجوه را نیز از رَهَق واقع در ناحیه اردهال كه ملك ما است بیاورد، و ساختمان مسجد را تمام كند، و نصف رهق را وقف این مسجد كردیم كه هر ساله وجوه در آمد آن را بیاورد و در ساختمان این مسجد به مصرف برسانند.

به مردم بگو به این محل اشتیاق داشته باشند و آن را عزیز بدارند، و در آن چهار ركعت نماز بخوانند، دو ركعت نماز تحیت مسجد، در هر ركعتى یكبار «الحمد» و هفت بار «قُلْ هُوَ اللهُ اَحَد»، و در ركوع و سجود، هفت بار ذكر ركوع و سجود را بخوانند.

سپس دو ركعت نماز صاحب الزّمان بگذارند: در ركعت اول، هنگامى كه در سوره حمد به آیه «إِیاكَ نَعْبُدُ وَ إِیاكَ نَسْتَعِینُ» رسیدند آن را صد بار بگویند، ركعت دوم را نیز به همین طریق انجام دهند. ذكر ركوع و سجود را در هر ركعت هفت بار بگویند و بعد از نماز، یك بار تهلیل (لا اِلهَ اِلَّا الله) بگویند، سپس تسبیح فاطمه زهرا - علیها السلام - را بگویند، آن گاه سر بر سجده نهاده و صد بار بر پیامبر و آلش، صلوات بفرستند. هر كس این دو نماز را بخواند گویى آن را در خانه كعبه خوانده است...)

7. من خضر شیعه على - علیه السلام - هستم

اعمش روایت كرده و مى‌گوید: در مدینه بانویى سیاه چهره و نابینا را دیدم به تشنگان آب مى‌داد و مى‌گفت: «به عشق و حبّ على - علیه السلام - بنوشید.»

پس از مدّتى به مكّه رفتم او را بینا یافتم، به مردم آب مى‌داد و مى‌گفت: «به عشق على - علیه السلام - بنوشید، همان كسى كه چشمم را بینا كرد.»

نزدش رفتم و گفتم: «اى خانم! تو در مدینه نابینا بودى و مى‌گفتى به عشق على - علیه السلام - بنوشید، ولى اكنون تو را بینا مى‌نگرم، ماجراى تو چیست؟»

او چنین پاسخ داد: مردى را دیدم نزد من آمد و گفت: «اى بانو! تو كنیز آزاد شده على - علیه السلام - و از دوستان آن حضرت هستى؟»

گفتم: آرى.

گفت: «خدایا! اگر این بانو راست مى‌گوید، او را بینا كن!» سوگند به خدا به دعاى او بینا شدم، به سؤال كننده گفتم تو كیستى؟ گفت:

«اَنَا الْخِضر وَ اَنَا مِنْ شِیعَة عَلِى بْنِ اَبِیطالِب؛ من خضر هستم و من شیعه على - علیه السلام - مى‌باشم.»

8. نوید خضر به نیایشگر مأیوس

شخصى بود، نیمه‌هاى شب بر مى‌خاست و در تاریكى و تنهایى، به دعا و نیایش مى‌پرداخت و با سوز و گداز خاصّى، اَلله اَلله مى‌گفت.

مدّتها او به توفیقى دست یافته بود. تا این كه شیطان از حال و قال آن مرد خدا، بسیار غمگین و خشمگین شد، در كمین او قرار گرفت تا او را بفریبد، سرانجام در قلب او القاء كرد كه: «اى بینوا، چرا آن قدر الله الله مى‌گویى؟ دعاى تو به استجابت نمى‌رسد، به این دلیل كه مدتهاست خدا را صدا مى‌زنى، ولى خدا حتى یكبار هم به تو لبیك نگفته است!»

همین القاء شیطانى «كه او نمى‌دانست از كجا آمد؟» قلب او را شكست و مأیوسانه گفت: به راستى چه فایده؟ هر چه دعا مى‌كنم، نتیجه بخش نیست...

شبى با همین حال و دل شكسته و روح افسرده، خوابید. در عالم خواب حضرت خضر پیامبر - علیه السلام - را دید، خضر - علیه السلام - به او گفت: چرا این گونه مأیوس و افسرده‌اى؟ چرا راز و نیاز و نیایش با خداى خود را ترك نموده‌اى، و چون پشیمانى ناامید، از مناجات با خدا، كنار كشیده‌اى؟

او در پاسخ گفت: «زیرا از در خانه خدا رانده شده‌ام و چنین فهمیده‌ام كه این در، به روى من بسته است، از این رو ناامید شده‌ام»:

گفت: لبیكى نمى‌آید جواب زان همى ترسم كه باشم ردّ باب

حضرت خضر - علیه السلام - به او فرمود: «اى نیایشگر بینوا، خداوند به من الهام كرد كه به تو بگویم: تو خیال مى‌كنى جواب خدا را باید از در و دیوار بشنوى؟ همین كه الله الله مى‌گویى، دلیل آن است كه: جذبه الهى تو را به سوى خودش مى‌كشاند، و دعایت را به استجابت رسانده است.»

9. نصیحت جالب خضر - علیه السلام - و على - علیه السلام -

روزى حضرت خضر - علیه السلام - به محضر امیرمؤمنان على - علیه السلام - آمد. پس از احوالپرسى، على - علیه السلام - به او فرمود: «سخن حكیمانه‌اى بگو»

خضر گفت: «ما اَحْسَنَ تَواضُعُ الْاَغْنِیاءِ لِلْفُقَراءِ قُرْبَة اِلَى اللهِ؛ تواضع ثروتمندان نسبت به تهیدستان براى رضاى خدا، چقدر زیبا است!»

امیر مؤمنان على - علیه السلام - فرمود: «وَ اَحْسَنْ مِنْ ذالِكَ تِیهُ الْفُقَراءِ عَلَى الْاَغْنِیاءِ ثِقَة بِاللهِ؛ زیباتر از این بى‌اعتنایى تهیدستان بر ثروتمندان به خاطر اطمینان به خدا است.»

خضر - علیه السلام - گفت: «سزاوار است این سخن را با طلا نوشت.»

تواضع ز گردن فرازان نكوست گدا گر تواضع كند خوى او ست

بزرگان نكردند در خود نگاه خدا بینى از خویشتن بین مخواه

بلندى چو خواهى تواضع گزین كه این بام را نیست سُلَّم جز این

شبى حضرت على - علیه السلام - خضر - علیه السلام - را در خواب دید و از او درخواست نصیحت كرد. خضر - علیه السلام - دست خود را به على - علیه السلام - نشان داد.

على - علیه السلام - مشاهده كرد كه در كف دست او با خط سبز چنین نوشته شده:

قَد كُنتَ مَیتاً فَصِرْتَ حَیاً وَ عَنْ قَلِیلٍ تَعُودُ مَیتاً

فَابْنِ لِدارِ الْبَقاءِ بَیتاً وَدَعَ لِدارِ الْفَناءِ بَیتاً

یعنى: «مرده بودى زنده شدى، و به زودى مرده مى‌شوى، بنابراین براى خانه بقا، خانه بساز و خانه فانى را رها كن

10. دعاى پُر پاداش

روزى حضرت على - علیه السلام - مشغول طواف كعبه بود، ناگاه دید مردى پرده كعبه را به دست گرفته و چنین دعا مى‌كند:

«یا مَنْ لا یشْغُلُهُ سَمْعٌ عَنْ سَمْعٍ، یا مَنْ لا یغَلِّطُهُ السّائِلُونَ، یا مَنْ لا یتَبَرَّمُ اِلْحاحُ الْمُلِحِّینَ اَذِقْنِى بَرْدَ عَفْوِكَ وَ حَلاوَة مَغْفِرَتِكَ؛ اى خدایى كه شنیدنت تو را از شنیدنى‌هاى دیگر غافل نكند، اى خدایى كه در دریافت سؤال تقاضا كنندگان اشتباه نمى‌كنى، اى خدایى كه اصرار اصرار كنندگان تو را آزرده نمى‌كند، خنكى عفوت، و شیرینى آمرزشت را به من بچشان.»

على به او فرمود: دعایت را شنیدم. او كه خضر - علیه السلام - بود گفت: «این دعا را بعد از هر نمازى بخوان، سوگند به خدایى كه جان خضر در دست اوست، اگر گناهت به اندازه تعداد ستارگان، و ریگها و خاكهاى زمین باشد، خداوند سریعتر از یك چشم به هم زدن، آنها را مى‌بخشد.»

11. سلام خضر - علیه السلام - به على - علیه السلام - به عنوان چهارمین خلیفه

امیر مؤمنان حضرت على - علیه السلام - كه همواره همراه و همراز پیامبر - صلّى الله علیه و آله - بود و از هر گونه فداكارى در راه پیشبرد اهداف عالیه اسلام و بزرگداشت صداى وحى كه از زبان محمد - صلّى الله علیه و آله - بر مى‌خاست، دریغ نداشت، مى‌گوید: با رسول خدا - صلّى الله علیه و آله - در یكى از راه‌هاى مدینه در حركت بودیم، ناگاه با پیرمرد بلند قامت چهار شانه‌اى كه محاسن و ریش پُرى داشت، ملاقات نمودیم. او با كمال احترام به پیامبر - صلّى الله علیه و آله - سلام كرد و احوالپرسى نمود، سپس به من رو كرد و گفت: «اَلسَّلامُ عَلَیكَ یا رابِعَ الْخَلِیفَة وَ رَحْمَة اللهِ وَ بَرَكاتُه؛ سلام و درود و مهر خداوند بر تو اى چهارمین خلیفه!»

در این هنگام متوجه رسول اكرم - صلّى الله علیه و آله - شد و گفت: آیا چنین نیست؟

رسول خدا - صلّى الله علیه و آله - او را تصدیق كرد.

آن گاه، پیرمرد از نزد ما به سویى رفت (عجبا! این چه منظره‌اى بود، او كه از چهره تابناكش، شكوه و شخصیتش آشكار بود، به راستى چرا مرا چهارمین خلیفه خواند؟ و چرا پیامبر - صلّى الله علیه و آله - او را تصدیق كرد؟ چه خوبست معماى این رازها برایم آشكار گردد.)

- اى رسول خدا! این گفتارى كه آن پیر مرد گفت، چه بود؟ شما هم كه پاى سخنان او را امضا كردید و وى را تصدیق نمودید.

پیامبر: او حرف درستى زد و سخن حكیمانه‌اى گفت: به راستى تو همان هستى كه او بازگو نمود. (اینك گوش كن تا برایت توضیح دهم.)

خداوند در قرآن (به فرشتگان) مى‌فرماید: «من در زمین پدید آورنده «خلیفه» هستم اولین خلیفه و جانشینى كه خداوند در زمین براى خود قرار داد حضرت آدم - علیه السلام - است.»

در مورد دیگر مى‌فرماید: «اى داود! ما تو را در زمین خلیفه نمودیم، طبق میزان حق و عدالت بر مردم حكومت كن.» از این رو «داود» خلیفه دوم است.

در جاى دیگر مى‌فرماید: موسى - علیه السلام - به برادرش هارون گفت: در میان قوم من جانشین من باش! و امور آنان را اصلاح كن!» بنابراین «هارون» خلیفه سوم است.

بالاخره در این آیه مى‌فرماید: «اعلانى است از طرف خداوند و رسول او به مردم، در مجمع عظیم اسلام (حج) كه خدا و رسول او از مشركان بیزارند.»

اعلان كننده و مبلّغ از ناحیه خداوند و رسول او، تو هستى! تو وصى و وزیر و ادا كننده وام من هستى! تو همان گونه مى‌باشى كه هارون براى موسى - علیه السلام - بود - گر چه بعد ازمن پیامبرى نخواهد آمد - روى این اساس همان گونه كه آن پیرمرد بلند قامت تو را خلیفه چهارم خواند، چهارمین خلیفه هستى!

آیا مى‌خواهى بدانى او چه كسى بود؟

على: آرى مى‌خواهم.

پیامبر - صلّى الله علیه و آله -: او برادر تو خضر - علیه السلام – بود.

------------------------------



ارسال توسط habib
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد مطالب این وبلاگ چیست؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی