تبلیغات
نسیم - داستان ذوالقرنین /
نسیم
تا سر زلف تو بر دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است

بازدید : مرتبه
تاریخ : شنبه 29 خرداد 1389

مشخصات ذو القرنین

نام ذو القرنین در قرآن در دو مورد آمده است، و داستان او به طور فشرده در سوره كهف در ضمن 16 آیه (از آیه 83 تا 98) ذكر شده است.

درباره این كه ذو القَرنین چه كسى بوده، مطالب گوناگونى گفته شده است، مانند:

1. او همان اسكندر مقدونى است كه فتوحات بسیار نمود، و كشورهاى بسیار را در زیر سلطه خود آورد.(1)

2. یكى از پادشاهان یمن بود، كه به عنوان تُبَّع خوانده مى‌شد، كه جمع آن تبایعه است(2) طبق این نظریه سد معروف مأرب كه در یمن بود از ساخته‌هاى او است.

3. سومین و جدیدترین نظریه این كه ذو القرنین همان «كورش كبیر» است(3) كه پانصد و سى سال قبل از میلاد مى‌زیست.

نظریه اول و دوم داراى مدرك قابل ملاحظه‌اى نیست، قرائن و دلائل، نظریه سوم را تأیید مى‌كنند.(4) بنابراین با توجه به این نظریه(5) داستان ذو القرنین را پى مى‌گیریم.

اما این كه به او ذو القرنین (صاحب دو قرن) مى‌گفتند. باز مطالب گوناگون گفته شده است مانند:

1. زیرا او دو قرن زندگى وحكومت كرد.

2. زیرا به شرق و غرب عالم كه به تعبیر عرب دو شاخ خورشید است رسید.

3. زیرا در دو طرف سر او برآمدگى مخصوصى بود.

4. زیرا تاج او داراى دو شاخ بود.

ذو القرنین از نظر قرآن داراى ویژگى‌هاى برجسته زیر است:

1. خداوند اسباب پیروزى‌ها را در همه ابعاد، در اختیار او گذاشت.

2. او سه لشكر كشى مهم كرد، نخست به غرب، سپس به شرق، و سرانجام به منطقه‌اى در شمال كه داراى تنگه كوهستانى است، او در هر یك از این سفرها با اقوامى برخورد نمود.

3. او مردى با ایمان، عادل و مهربان و یار نیكوكار و دشمن ظالمان بود، از این رو مشمول عنایات خاص خداوند گردید.

4. او نیرومندترین و مهمترین سدها را كه در آن از آهن و مس زیاد استفاده شده بود، به عنوان دژ، براى كمك به مستضعفان ساخت، بیشتر به نظر مى‌رسد كه این سد در سرزمین قفقاز، میان دریاى خزر و دریاى سیاه، بین سلسله كوه‌هاى آن جا هم چون یك دیوار بوده است.

5. در قرآن چیزى كه صراحت بر پیامبرى او داشته باشد نیست، ولى تعبیراتى دیده مى‌شود كه از علائم پیامبرى او خبر مى‌دهد، در روایات اسلامى به عنوان «عبد صالح» معرفى شده است.

6. دو قوم وحشى یأجوج و مأجوج كه در منطقه شمال شرقى زمین در نواحى مغولستان سكونت داشتند و داراى زاد و ولد زیاد بودند، موجب هرج و مرج مى‌شدند، و براى حكومت كورش باعث مزاحمت‌ها گشتند، و چنین به نظر مى‌رسد كه مردم قفقاز هنگام سفر كورش به آن منطقه، از كورش تقاضاى جلوگیرى از قتل و غارت آنها را كردند، و او نیز براى جلوگیرى از آنها به ساختن سد معروف ذو القرنین اقدام نمود.(6)

7. از امام صادق - علیه السلام - نقل شده: چهار نفر بر تمام دنیا حكومت كردند، دو نفرشان از مؤمنان بودند كه عبارتند از سلیمان و ذو القرنین، و دو نفرشان از كافران بودند كه عبارتند از نمرود و بخت النصر.(7)

داستان ذو القرنین در قرآن

داستان ذو القرنین در قرآن به طور فشرده (چنان كه در قرآن معمول است) ذكر شده است، در این جا نظر شما را به خلاصه داستان ذو القرنین با اقتباس از قرآن و بعضى از روایات جلب مى‌كنیم.

لشكر كشى ذو القرنین به سمت غرب

ذو القرنین پادشاه عادلى بود، تصمیم گرفت با همت قهرمانانه بر شرق و غرب جهان، حركت كند و همه را زیر پرچم خود آورد و در پرتو حكومت مقتدرانه خود، جلو ظلم و طغیان ظالمان و ستمگران را بگیرد، و تا آخرین حد توان خود از حریم مستضعفان دفاع نماید.

مركز او (ظاهراً) سرزمین فارس بود.(8) سه جنگ و لشكر كشى بزرگ داشت: 1. به سوى غرب 2. به سوى شرق 3. به سوى منطقه‌اى كوهستانى، بین شرق و غرب.

خداوند همه اسباب كار و پیروزى را در اختیارش قرار داده بود. او با لشكر مجهز و بیكرانى به سمت غرب حركت كرد، همه ناهمواریها در برابرش هموار شدند، و همه گردنكشان در برابرش تواضع كردند، او هم چنان به فتوحات ادامه داد. شب و روز به پیش رفت تا به چشمه آبى رسید، كه آب و گلش به هم آمیخته بود، چنین به نظر مى‌رسید كه خورشید در آن غروب مى‌كند، و تصور كرد كه دیگر پس از آن جنگ و فتح باقى نمانده است.

ولى در آن سرزمین قومى را دید كه كفر و طغیان و ظلمشان موجب آزار مستضعفان مى‌شد و همه را به ستوه آورده بود، آن قوم به ستمگرى و قتل و غارت معروف بودند.

ذو القرنین از درگاه خداوند خواست تا او را در هدایت و رهبرى مردم، یارى كند، و تكلیفش را در مورد آن قوم وحشى و ستمگر روشن سازد.

خداوند ذو القرنین را در میان دو كار مخیر ساخت: 1. با شمشیر آنها را كیفر و سركوب كند 2. به دعوت و راهنمایى آنها بپردازد، مدتى به آنها مهلت دهد، شاید هدایت گردند، و از ستم و طغیان دست بردارند.

ذو القرنین راه دوم را برگزید و گفت: هر كه ستم كند، او را مجازات خواهیم كرد سپس به سوى پروردگارش باز خواهد گشت، و خدا او را به عذابى سخت دچار خواهد ساخت، ولى هر كس كه به حق بگرود و كار شایسته انجام دهد، براى او پاداش نیك خواهد بود، و ما به گشایش كارش اقدام مى‌كنیم.

ذو القرنین مدتى در آن جا ماند، و از ستم ستمگران جلوگیرى نمود، و به نیكوكاران پاداش داد، و پایه عدالت و صلح را در آن جا پى ریزى كرد و پرچم اصلاح را بر افراشت.

لشكر كشى ذو القرنین به شرق و شمال

پس از آن ذو القرنین با تدبیر و همت شجاعانه و اهداف مصلحانه به طرف شرق لشكر كشید، به هر جا رسید، همه را فتح كرد، و مردم در همه جا از او استقبال كردند و تسلیم حكومت او شدند.

ذو القرنین هم چنان پیش مى‌رفت تا به آخرین سرزمین‌هاى آباد رسید، در آن جا اقوامى را دید كه آفتاب بر آنها مى‌تابد، خانه و سایبان و درخت و باغى ندارد، تا در سایه‌اش بیارامند، بلكه در كمال بیچارگى زندگى مى‌كنند، و در تاریكى جهل و نادانى دست و پا مى‌زنند.

ذو القرنین براى نجات آنها، پرچم حكومتش را در آن جا برافراشت، و با نور علم و تدبیر و راهنماییهایش، آن محیط تیره را روشن نمود. و خدمت شایانى به آنها كرد.

سپس ذو القرنین با لشكرش به سوى شمال رهسپار شد، به هر جا رسید همه را فتح كرد و همه گردن‌كشان در برابرش تسلیم شدند و سر بر اطاعت او نهادند، تا به جایى رسید دید در آن جا قومى زندگى مى‌كنند كه زبانشان مفهوم نیست، ولى مجاور دو قوم وحشى و طغیانگر یأجوج و مأجوج هستند، این دو قوم كه جمعیتشان زیاد بود چون آتشى در نیزار خشك بودند، به هر جا مى‌رسیدند به غارت مى‌پرداختند. آن قوم وقتى كه سایه پر بركت ذو القرنین را بر سر خود دیدند، و قدرت و شكوه و عظمت او را مشاهده كردند، از او تقاضا كردند كه آنها را در برابر دو قوم وحشى یأجوج و مأجوج یارى كند، و براى جلوگیرى از طغیان آنها سدى محكم و بلند (مثلاً مانند دیوار چین) در برابر آنها بسازد، تا از شر آنها محفوظ بمانند.

آن قوم در پایان قول دادند كه تا سر حد توان، ذو القرنین را یارى كنند، و با همیارى و همكارى خود، كارهاى عادلانه و خداپسندانه او را به پایان برسانند.

ذو القرنین كه انسانى مهربان و خیرخواه و دشمن ظلم بود، به تقاضاى آنها پاسخ مثبت داد، از گنجها و سیم و زر و امكانات بسیار دیگر كه خداوند در اختیارش گذاشته بود، استفاده كرد، و به ساختن سدى نیرومند اقدام جدى نمود، آن قوم نیز اسباب كار را فراهم كردند، آنها مقدار زیادى آهن و مس و چوب و زغال آماده كرده و تحت نظارت ذو القرنین آهنهاى بزرگ و سنگین را بین دو كوه قرار دادند، و چوب و زغال در اطراف آن ریختند، آتش افروختند، و مسها را گداخته نموده و آهنها را به همدیگر جوش دادند، تا به صورت سدى نیرومند درآمد كه دو قوم یأجوج و مأجوج قدرت عبور و نفوذ از آن را نداشتند، و هرگز نمى‌توانستند آن را سوراخ یا ویران نمایند.

بعضى گفته‌اند ارتباط سد حدود صد متر، و عرض دیوار آن داراى 25 متر بود(9) و طول آن فاصله بین دو كوه را به هم متصل مى‌كرد.

وقتى كه ذو القرنین از كار ساختن آن سد و سنگر بى‌نظیر فارغ شد، بسیار خوشحال شد كه گامى راسخ براى نجات مستضعفان در برابر ستمگران برداشته است. او كه همه چیز را از الطاف الهى مى‌دانست، در این مورد نیز از لطف و رحمت خدا یاد كرد و گفت:

«هذا رَحْمَة مِنْ رَبِّى؛ این از رحمت پروردگار من است.»(10)

و آن چنان در برابر خدا و حقایق، متواضع و متوجه بود، كه ساختن چنان سدى هرگز او را مغرور نكرد كه مثلاً بگوید سدى براى شما ساختم كه تا ابد، شما را حفظ خواهد كرد، بلكه در عین حال از فناى دنیا سخن به میان آورد و گفت: «فَإِذا جاءَ وَعْدُ رَبِّى جَعَلَهُ دَكَّاءَ وَ كانَ وَعْدُ رَبِّى حَقًّا؛ هرگاه فرمان پروردگارم فرا رسد، آن را در هم مى‌كوبد، و به یك سرزمین صاف و هموار مبدل مى‌سازد، و وعده و فرمان پروردگارم حق است.»(11)

طبق بعضى از روایات حضرت خضر - علیه السلام - در بعضى از موارد همراه ذوالقرنین بود، و كارهاى او را تأیید نموده و او را راهنمایى مى‌كرد(12)، به همین مناسبت حافظ گوید:

قطع این مرحله بى‌همرهى خضر مكن *** ظلمات است بترس از خطر گمراهى

اى سكندر بنشین و غم بیهوده مخور *** كه نبخشند تو را آب حیات از شاهى

سنگ عجیب و عبرت ذو القرنین و گریه او براى سفر آخرت

آن چه در بالا ذكر شد، در قرآن از آیه 83 تا 98 كهف، به آن اشاره شده است. ولى روایات متعددى پیرامون بعضى از حوادث زندگى ذو القرنین نقل شده است. ما براى حسن ختام، نظر شما را به فرازى از یكى از حوادث، كه جالب است جلب مى‌كنیم: اَصبغ بن نُبابه حدیث مشروحى از امیر مؤمنان على - علیه السلام - نقل كرده كه در بخشى از آن چنین آمده است: ذو القرنین از حكماء و دانشمندان شنیده بود، در زمین منطقه‌اى به نام «ظلمات» وجود دارد، كه هیچ كس از پیامبران و غیر آنها به آن جا راه نیافته است، تصمیم گرفت به سوى آن منطقه سفر كرده و آن جا را نیز كشف كند. او با سپاهى مجهز با صدها نفر حكیم و دانشمند به راه افتاد، و سرانجام به آن منطقه رسید، و در همین منطقه چهل شبانه روز به حركت خود ادامه داد، و چیزهاى عجیبى دید... تا این كه ناگاه شخصى را به صورت جوان زیبا، با لباس سفید مشاهده كرد كه به آسمان مى‌نگریست و دستش را بر دهانش نهاده بود، او وقتى صداى خش خش حركت ذو القرنین را شنید، گفت كیستى؟

ذو القرنین گفت: من هستم و ذو القرنین نام دارم.

او گفت: «یا ذا القرنین اَما كَفافُ ما وراك حتى و صَلْتَ اِلى؟ اى ذو القرنین! آیا آن چه از پشت سرت را فتح كردى برایت كافى نبود تا این كه خود را نزد من رسانده‌اى؟»

ذو القرنین گفت: تو كیستى؟ و چرا دست بر دهانت نهاده‌اى؟

او گفت: «من صاحب صور هستم، روز قیامت نزدیك شده و من منتظرم كه فرمان دمیدن صور از جانب خدا به من داده شود و صور را بدمم.» سپس سنگى (یا شبیه سنگى) را به طرف ذو القرنین انداخت، و گفت: «اى ذو القرنین این سنگ را بگیر اگر سیر شد تو نیز سیر مى‌شوى و اگر گرسنه شد تو نیز گرسنه مى‌گردى.»

ذو القرنین آن سنگ را برداشت و از همان جا به سوى لشكر و یاران خود بازگشت، و جریان حركت در منطقه ظلمات و دیدنى‌هایش را براى آنها شرح داد، سپس آن سنگ را به آنها نشان داد و گفت: در منطقه ظلمانى جوان زیبا و سفید پوشى خود را صاحب صور، (اسرافیل) معرفى كرد و این سنگ را به من داد و گفت: اگر این سنگ سیر گردد تو سیر مى‌شوى، و اگر گرسنه گردد، گرسنه مى‌شوى، به من خبر بدهید كه راز این سنگ و پیام همراه آن چیست؟

او دستور داد ترازویى آوردند، آن سنگ را در یك كفه ترازو نهاد، و سنگى مشابه و هم وزن آن در كفه دیگر. این سنگ سنگینى كرد، سنگ دیگر در كنار سنگ هم وزن نهاد، باز این سنگ سنگینى كرد، و به این ترتیب تا هزار سنگ در یك كفه ترازو نهادند، و آن سنگ صاحب صور را در كفه دیگر، باز همین كفه پایین آمد و خود را نسبت به هزار سنگ مشابه خود سنگینتر نشان داد.

حاضران حیران و شگفت زده شدند، و گفتند: «اى سرور ما! ما به راز و مفهوم پیام همراه آن آگاهى نداریم.»

حضرت خضر - علیه السلام - كه در آن جا حاضر بود به ذو القرنین گفت: «اى سرور ما! تو از كسانى كه آگاهى ندارند، سؤال مى‌كنى، من به راز این سنگ آگاهى دارم از من بپرس.»

ذو القرنین گفت: تو به ما خبر بده، و راز و اسرار این سنگ را براى ما بیان كن.

خضر - علیه السلام - ترازو را به پیش كشید، و آن سنگ را از ذو القرنین گرفت و در میان یك كفه ترازو نهاد، سپس سنگى هموزن و مشابه آن در كفه دیگر ترازو نهاد، سنگ ذو القرنین مثل سابق سنگینتر بود، خضر مقدارى خاك روى سنگ ذو القرنین ریخت، با این كه این مقدار خاك موجب سنگینى بیشتر مى‌شد، در عین حال وقتى كه ترازو را بلند كرد، دید دو كفه ترازو مساوى و یكنواخت شد.

همه حاضران در برابر علم خضر - علیه السلام - شگفت زده شده، و بر احترام خود نسبت به خضر - علیه السلام - افزودند، سپس حاضران به ذو القرنین گفتند: «ما راز این موضوع را ندانستیم و مى‌دانیم كه خضر - علیه السلام - جادوگر نیست، پس چرا ما كه هزار سنگ در كفه دیگر نهادیم باز سنگ شما سنگینتر بود، اما خضر - علیه السلام - با این كه مقدارى خاك بر سر سنگ شما ریخت، و با یك سنگ سنجید، دو كفه ترازو مساوى و یكنواخت شدند؟!»

ذو القرنین به خضر گفت: «علت و راز این موضوع را براى ما شرح بده.»

خضر گفت: «اى سرور من! فرمان خدا در میان بندگانش نافذ، و سلطان او بر همه چیز قاهر و غالب، و حكمتش بیانگر مشكلات است، خداوند انسانها را به همدیگر مبتلا كند، و اكنون من و تو را به همدیگر مبتلا نموده است... اى ذو القرنین! این سنگ یك مثال است كه صاحب صور (اسرافیل) براى تو زده است، در حقیقت صاحب صور چنین گفته: «مُثَل انسانها همانند این سنگ است كه اگر هزار سنگ دیگر را با او بسنجند، باز این سنگ سنگینتر است. ولى وقتى كه خاك بر سر آن ریختى، سیر (معتدل) مى‌شود و به حال واقعى خود بر مى‌گردد، مُثَل تو (ذو القرنین) نیز همین گونه است، خداوند آن همه ملك در اختیار تو نهاده به آنها راضى نشدى تا این كه چیزى را طلب كردى كه هیچ كس قبل از تو آن را طلب نكرده است، و به منطقه‌اى وارد شده‌اى كه هیچ انسان و جنى به آن وارد نشده است.» صاحب صور مى‌خواهد این نصیحت را به تو كند كه: «اِبن آدم لا یشبع حتى بْحثى علیه التراب؛(13) انسانها سیر نمى‌شوند مگر وقتى كه خاك (گور) بر سر آنها بریزد.»(14)

ذو القرنین از این مثال، سخت تحت تأثیر قرار گرفت و گریه شدیدى كرد و گفت: «اى خضر! راست گفتى، صاحب صور براى من این مثَل را زد، و پس از این پیشروى، دیگر فرصتى براى من نخواهد بود تا باز به پیشروى دیگر دست بزنم.»

سپس ذو القرنین از آن منطقه بازگشت و به سرزمین دَومة الجندل (واقع در سرزمین مرزى بین سوریه و عراق) كه خانه‌اش بود، مراجعت نمود، و در همان جا بود تا مرگش فرا رسید(15) آرى:

اگر چرخ گردون كشد زین تو سرانجام خشت است بالین تو

دلت را به تیمار چندین مبند بس ایمن مشو بر سپهر بلند

جهان سر به سر حكمت و عبرت است چرا بهره ما همه غفلت است

------------------------------

1- كامل ابن اثیر، ج 1، ص 278.

2- المیزان، ج 13، ص 414.

3- كتابى در این باره به نام «ذو القرنین با كورش كبیر» منتشر شده است.

4- دانشمند محقق ابو الكلام آزاد كه روزى وزیر فرهنگ كشور هند بود، با تحقیقات كافى، همین نظریه را انتخاب نموده است، علامه طباطبایى پس از نقل و بررسى گفتار ابو الكلام آزاد، مى‌گوید: «گر چه این نظریه از بعضى از جهات خالى از اشكال نیست، ولى از همه نظریه‌ها به قرآن منطبق‌تر است (المیزان، ج 13، ص 426).

5- كورش كبیر كه به زبان فرانسه «سیروس» نامیده مى‌شود، در سال 529 سال قبل از میلاد به روایتى در جنگهاى مشرق كشته شد، و به روایتى در پاسارگاد فارس در 134 كیلومترى شیراز، 77 كیلومترى تخت جمشید فوت كرد، قبرش اكنون در همان جا معروف و مشهود است، و همین قبر بیانگر آن است كه روایت دوم نزدیكتر به واقعیت است (دائرة المعارف یا فرهنگ دانش و هنر، ص 761) كورش كبیر سر سلسله پادشاهان هخامنشى، نخستین پایتخت خود را در چمنزارهاى پهناور پاسارگاد بنا نهاد.

6- اقتباس و تلخیص از تفسیر نمونه، ج 12، ص 524 - 552؛ مجمع البیان، ج 6، ص 490.

7- سفینة البحار، ج 1، ص 60 (واژه بخت).

8- و طبق پاره‌اى از روایات در دومة الجندل، منطقه مرزى شام و عراق.

9- اقتباس از مجمع البیان، ج 6، ص 459؛ قصص قرآن بلاغى، ص 270-272.

10- كهف، 98.

11- همان.

12- تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 305 و 299.

13- یعنى بلند پروازى مى‌كند و مى‌خواهد بر همه كس و همه چیز چیره گردد: و حریص و گرسنه افزون خواهى است.

14- به گفته سعدى در گلستان:

آن شنیدستى كه در اقصاى غور *** بار سالارى بیفتاد از ستور

گفت: چشمِ تنگ دنیا دوست را *** یا قناعت پركند یا خاك گور

یعنى: آن را خبر دارى كه در دورترین نقطه سرزمین غور (بین هرات و غزنه) بازرگان قافله سالارى از پشت مركب بر زمین افتاد، یكى گفت چشم حریص دنیا پرست را یكى از دو چیز پر مى‌كند، یا قناعت یا خاك گور.

15- اقتباس از تفسیر نور الثقلین، ج 3، ص 301-304.



ارسال توسط habib
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد مطالب این وبلاگ چیست؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی