تبلیغات
نسیم - داستان اصحاب كهف
نسیم
تا سر زلف تو بر دست نسیم افتاده است دل سودا زده از غصه دو نیم افتاده است

بازدید : مرتبه
تاریخ : سه شنبه 1 تیر 1389

ماجراى اصحاب كهف در قرآن همان گونه كه در قرآن معمول است، به طور فشرده (از آیه 9 تا 27 سوره كهف) آمده است، و در روایات اسلامى، و گفتار مفسّران و مورّخان، مختلف نقل شده، بعضى به طور مشروح و بعضى به طور خلاصه، و یا بعضى بخشى از داستان را ذكر كرده‌اند و بخش دیگر را ذكر نكرده‌اند، ما در این جا بهتر دیدیم كه چكیده مطلب را از مجموع روایات - با توجه به عدم مخالفت آن با قرآن - بیاوریم.

از سال 249 تا 251 میلادى، طاغوتى به نام دقیانوس (دقیوس)، به عنوان امپراطور روم در كشور پهناور روم سلطنت مى‌كرد، و شهر اُفْسوس (در نزدیكى اِزمیر واقع در تركیه فعلى یا در نزدیك عمّان پایتخت اردن) پایتخت او بود، او مغرور جاه و جلال خود شده بود و خود را (هم چون فرعون) خداى مردم مى‌دانست، و آنها را به بت پرستى و پرستش خود دعوت مى‌نمود و هر كس نمى‌پذیرفت او را اعدام مى‌كرد. خفقان و زور و وحشت عجیبى در شهر اُفسوس و اطراف آن حكمفرما بود.

او شش وزیر داشت كه سه نفر آنها در جانب راست او و سه نفرشان در طرف چب او مى‌نشستند، آنها كه در جانب راست او بودند، نامشان «تلمیخا، مكسلمینا و میشیلینا» بود، و آنها كه در جانب چپ او بودند، نامشان «مرنوس، دیرنوس و شاذریوس» بود، كه دقیانوس در امور كشور با آنها مشورت مى‌كرد.(1)

دقیانوس در سال، یك روز را عید قرار داده بود، مردم و او در آن روز جشن مفصّلى مى‌گرفتند.

در یكى از سالها، در همان روز عید در كاخ سلطنتى، دقیانوس، جشن و دیدار شاهانه برقرار بود، فرماندهان بزرگ لشكر در طرف راست او، و مشاوران مخصوصش در طرف چپ او قرار داشتند، یكى از فرماندهان به دقیانوس چنین گزارش داد: «لشكر ایران وارد مرزها شده است.»

دقیانوس از این گزارش به قدرى وحشت كرد كه بر خود لرزید و تاج از سرش فرو افتاد. یكى از وزیران كه «تلمیخا» نام داشت با دیدن این منظره، در دل گفت: «این مرد (دقیانوس) گمان مى‌كند كه خدا است، اگر او خدا است پس چرا از یك خبر، این گونه دگرگون و ماتم زده مى‌شود؟!»

 

 

این وزیران شش‌گانه هر روز در خانه یكى از خودشان، محرمانه جمع مى‌شدند، آن روز نوبت تلمیخا بود، او غذاى خوبى براى دوستان فراهم كرد، ولى با این حال پریشان به نظر مى‌رسید، همه دوستان (وزیران) آمدند، و در كنار سفره نشستند، ولى دیدند تلمیخا ناراحت به نظر مى‌رسد و تمایل به غذا ندارد، علت را از او پرسیدند.

تلمیخا چنین گفت: «مطلبى در دلم افتاده كه مرا از غذا و آب و خواب انداخته است.»

آنها گفتند: آن مطلب چیست؟

تلمیخا گفت: این آسمان بلند كه بى‌ستون برپا است، آن خورشید و ماه و ستارگان و این زمین و شگفتى‌هاى آن، همه و همه بیانگر آن است كه آفریننده‌اى توانا دارند، من در این فكر فرو رفته‌ام كه چه كسى مرا از حالت جنین به صورت انسان در آورده است؟ چه كسى مرا به شیر مادر و پستان مادر در كودكى علاقمند كرد؟ چه كسى مرا پروراند؟ چه كسى چه كسى؟... از همه اینها چنین نتیجه گرفته‌ام كه این‌ها سازنده و آفریدگار دارند.

گفتار تلمیخا از دل برمى‌خاست در اعماق روح و جان آنها نشست و آن چنان آنها را كه آمادگى قلبى داشتند، تحت تأثیر قرار داد كه برخاستند و پا و دست تلمیخا را بوسیدند و گفتند: «خداوند به وسیله تو ما را هدایت كرد، حق با تو است، اكنون بگو چه كنیم؟»

تلمیخا برخاست و مقدارى از خرماى باغ خود را به هزار درهم فروخت، و تصمیم گرفتند محرمانه از شهر خارج شوند و سر به سوى بیابان و كوه بزنند، بلكه از زیر یوغ بت پرستى و طاغوت پرستى نجات یابند. آنها بر اسبها سوار شدند و شبانه از شهر اُفسوس خارج شدند. و هنگامى كه بیش از یك فرسخ ره پیمودند، تلمیخا به آنها گفت: «ما اكنون دل از دنیا بریده‌ایم و دل به خدا دادهایم و راه به آخرت سپرده‌ایم، بنابراین چنین راه را با این اسبهاى گران قیمت نمى‌توان پیمود. شایسته است اسبها را رها كرده و پیاده این راه را طى كنیم تا خداوند گشایشى در كار ما ایجاد كند.»

آنها پیاده شدند و به راه ادامه دادند و هفت فرسخ راه رفتند، به طورى كه پاهایشان مجروح و خون آلود شد، تا به چوپانى رسیدند و از او تقاضاى شیر و آب كردند، چوپان از آنها پذیرایى كرد، و گفت: «از چهره شما چنین مى‌یابم كه از بزرگان هستید، گویا از ظلم دقیانوس فرار كرده‌اید.»

آنها حقیقت را براى چوپان بازگو كردند، چوپان گفت: اتّفاقاً در دل من نیز كه همواره در بیابان هستم و كوه و دشت و آسمان و زمین را مى‌نگرم همین فكر پیدا شده كه اینها آفریدگار توانا دارد. آن گاه دست آنها را بوسید و گفت آن چه در دل شما افتاده در دل من نیز افتاده است، اجازه دهید گوسفندان مردم را به صاحبانش برسانم، و به شما بپیوندم.

آنها مدّتى توقّف كردند، چوپان گوسفندان مردم را به صاحبانش سپرد، و سپس خود را به آنها رسانید در حالى كه سگش نیز همراهش بود.

آنها دیدند اگر سگ را همراه خود ببرند، ممكن است صداى او، راز آنها را فاش كند، هرچه كردند كه سگ را برگردانند، سگ باز نگشت. سرانجام به قدرت خدا به زبان آمد و گفت: «مرا رها كنید تا در این راه پاسدار شما از گزند دشمنان شوم.»

آنها سگ را آزاد گذاشتند، و به حركت خود ادامه دادند تا شب فرا رسید، كنار كوهى رسیدند. از كوه بالا رفتند، و به درون غارى پناهنده شدند.(2) در كنار غار چشمه‌هاى و درختان و میوه دیدند، از آنها خوردند و نوشیدند، براى رفع خستگى به استراحت پرداختند، و سگ بر در غار دستهاى خود را گشود و به مراقبت پرداخت.

در این هنگام خداوند به فرشته مرگ دستور داد ارواح آنها را قبض كند به این ترتیب خواب عمیقى شبیه مرگ بر آنها مسلّط شد.(3)

و از این رو كه در عربى به غار، كهف مى‌گویند، آنها به «اصحاب كهف» معروف شدند. به روایت ثعلبى، نام آن كوهى كه غار در آن قرار داشت «اُنجُلُس» بود.(4)

عكس العمل دقیانوس

دقیانوس پس از مراجعت از جشن عید، و باخبر شدن از ماجراى فرارِ شش نفر از وزیران، بسیار عصبانى شد لشكرى را كه از هشتاد هزار جنگجو تشكیل مى‌شد مجهّز كرده، و به جستجوى فراریان فرستاد، در این جستجو، اثر پاى آنها را یافتند و آن را دنبال كردند تا بالاى كوه رفتند و به كنار غار رسیدند، به درون غار نگاه كردند، وزیران را پیدا كردند و دیدند همه آنها در درون غار خوابیده‌اند.

دقیانوس گفت: «اگر تصمیم بر مجازات آنها داشتم، بیش از این كه آنها خودشان خود را مجازات كرده‌اند نبود، ولى به بنّاها بگویید بیایند و درِ غار را با سنگ و آهك بگیرند.» (تا همین غار قبر آنها شود) به این دستور عمل شد، آن گاه دقیانوس از روى مسخره گفت: «اكنون به آنها بگویید به خداى خود بگویند ما را از این جا نجات بده.»(5)

زنده شدن و بیدارى پس از 309 سال

سیصد و نُه سال قمرى (300 سال شمسى) از این حادثه عجیب گذشت، در این مدت دقیانوس و حكومتش نابود شد و همه چیز دگرگون گردید.

اصحاب كهف پس از این خواب طولانى (شبیه مرگ) به اراده خدا بیدار شدند، و از یكدیگر درباره مقدار خواب خود سؤال كردند، نگاهى به خورشید نمودند دیدند بالا آمده، گفتند یك روز یا بخشى از یك روز را خوابیده‌اند.

سپس بر اثر احساس گرسنگى، یك نفر از خودشان را (كه همان تلمیخا بود) مأمور كردند و به او سكّه نقره‌اى دادند كه به صورت ناشناس، با كمال احتیاط وارد شهر گردد و غذایى تهیه كند. تلمیخا لباس چوپان را گرفت و پوشید تا كسى او را نشناسد.

او با كمال احتیاط وارد شهر شد، اما منظره شهر را دگرگون دید و همه چیز را برخلاف آن چه به خاطر داشت مشاهده كرد، جمعیت و شیوه لباسها و حرف زدنها همه تغییر كرده بود، در بالاى دروازه شهر، پرچمى را دید كه در آن نوشته شده بود «لا اِلهَ اِلَّا اللهُ، عِیسى رَسُولُ الله» تلمیخا حیران شده بود و با خود مى‌گفت گویا خواب مى‌بینم، تا این كه به بازار آمد، در آن جا به نانوایى رسید. از نانوا پرسید: نام این شهر چیست؟» نانوا گفت: اُفسوس. تلمیخا پرسید: نام شاه شما چیست؟ نانوا گفت: عبدالرحمن. آن گاه تلمیخا گفت: این سكّه را بگیر و به من نان بده.

نانوا سكّه را گرفت، دریافت كه سكّه سنگین است. از بزرگى و سنگینى آن، تعجب كرد، پس از اندكى درنگ گفت: «تو گنجى پیدا كرده‌اى.»

تلمیخا گفت: این گنج نیست، پول است كه سه روز قبل خرما فروخته‌ام و آن را در عوض خرما گرفته‌ام و سپس از شهر بیرون رفتم شهرى كه مردمش دقیانوس را مى‌پرستیدند.

نانوا دست تلمیخا را گرفت و او را نزد شاه آورد، شاه از نانوا پرسید: «ماجراى این شخص چیست؟»

نانوا گفت: این شخص گنجى یافته است.

پادشاه به تلمیخا گفت: «نترس، پیامبر ما عیسى - علیه السلام - فرموده كسى كه گنجى یافت تنها خمس آن را از او بگیرید، خمسش را بده و برو.»

تلمیخا: خوب به این پول بنگر، من گنجى نیافته‌ام، من اهل همین شهر هستم.

شاه: آیا تو اهل این شهر هستى؟

تلمیخا: آرى.

شاه: نامت چیست؟

تلمیخا: نام من تلمیخا است.

شاه: این نامها، مربوط به این عصر نیست، آیا تو در این شهر خانه دارى؟

تلمیخا: آرى، سوار بر مركب شو برویم تا خانه‌ام را به تو نشان دهم.

شاه و جمعى از مردم سوار شدند و همراه تلمیخا به خانه او آمدند. تلمیخا اشاره به خانه خود كرد و گفت: این خانه من است و كوبه در را زد، پیرمردى فرتوت از آن خانه بیرون آمد و گفت با من چه كار دارید؟

شاه گفت: «این مرد (تلمیخا) ادّعا دارد كه این خانه مال اوست.»

پیرمرد به او گفت: تو كیستى، او گفت: «من تلمیخا هستم.»

آن پیرمرد بر روى پاهاى تلمیخا افتاد و بوسید، و گفت: «به خداى كعبه سوگند، این شخص جدّ من است، اى شاه! اینها شش نفر بودند از ظلم دقیانوس فرار كردند.»

در این هنگام شاه از اسبش پیاده شد و تلمیخا را بر دوش خود گرفت، مردم دست و پاى تلمیخا را مى‌بوسیدند، شاه به تلمیخا گفت: همسفرانت كجایند؟ تلمیخا گفت: آنها در میان غار هستند...

شاه و همراهان با تلمیخا به طرف غار حركت كردند، در نزدیك غار، تلمیخا گفت: من جلوتر نزد دوستانم مى‌روم و اخبار را به آنها گزارش مى‌دهم، شما بعد بیایید، زیرا اگر بى‌خبر با این همه سر و صدا حركت كنیم و آنها این صداها را بشنوند، تصوّر مى‌كنند مأموران دقیانوس براى دستگیرى آنها آمده‌اند و ترسناك مى‌شوند.

شاه و مردم همان جا توقّف كردند، تلمیخا زودتر به غار رفت، دوستان با شوق و ذوق برخاستند و تلمیخا را در آغوش گرفتند و گفتند: «حمد و سپاس خدا را كه تو را از گزند دقیانوس حفظ كرد و به سلامتى آمدى.»

تلمیخا گفت: سخن از دقیانوس نگویید، شما چه مدتى در غار خوابیده‌اید؟ گفتند: یك روز یا بخشى از یك روز تلمیخا گفت: «بلكه 309 سال خوابیده‌اید(6) دقیانوس مدتها است كه مرده است، پادشاه دیندارى كه پیرو دین حضرت مسیح - علیه السلام - است با مردم براى دیدار شما تا نزدیك غار آمده‌اند.

دوستان گفتند: «آیا مى‌خواهى ما را باعث فتنه و كشمكش جهانیان قرار دهى.»

تلمیخا گفت: نظر شما چیست؟ آنها گفتند: نظر ما این است كه دعا كنیم خداوند ارواح ما را قبض كند، همه دست به دعا بلند كردند و همین دعا را نمودند، خداوند بار دیگر آنها را در خواب عمیقى فرو برد.

و درِ غار پوشیده شد، شاه و همراهان نزدیك غار آمدند، هر چه جستجو كردند كسى را نیافتند و درِ غار را پیدا نكردند، و به احترام آنها، در كنار غار مسجدى ساختند.(7)

درسهاى مهم از ماجراى اصحاب كهف:

در ماجراى اصحاب كهف درسهاى مهمّ و عمیقى براى ما هست از جمله:

1. باید تحت تأثیر جامعه قرار نگرفت، و نگفت: «خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو» بلكه باید استقلال فكرى داشت.

2. براى حفظ جان، باید گاهى در پشت سپر تقیه و به طور تاكتیكى كار كرد، تا نیروها به هدر نرود.

3. باید از تقلید كوركورانه پرهیز كرد.

4. باید در بعضى از موارد، از محیطهاى فاسد هجرت كرد، تا رشد نمود.

5. باید در سختى‌ها به خدا توكل نمود.

6. حتماً امدادهاى غیبى به كمك رهروان مخلص حق، خواهد رسید.

7. باید با تفكر و بحث‌هاى منطقى، خود را از خرافات و امور واهى رهانید.

8. از آزادگى اصحاب كهف همین بس كه مقام وزارت داشتند، ولى به خاطر آخرت و امور معنوى دل از دنیا كندند و به حق پیوستند، مانند یوسف - علیه السلام - كه از زلیخا و كاخ او برید و گفت: «زندان بهتر از آن چیزى است كه زنان مصر مرا به آن دعوت مى‌كنند.»(8)

9. قرآن (در آیه 10 سوره كهف) از اصحاب كهف به عنوان «فِتْیه» (جوانمردان) یاد كرده است.(9) بنابراین جوانمرد كسى است كه ویژگى‌هاى بالا را داشته باشد.

------------------------------

1- این شش نفر با یك نفر چوپان، همان اصحاب كهف هستند كه در باطن ایمان به خدا داشتند، ولى در ظاهر تقیّه مى‌كردند، چنان كه خواهیم گفت.

2- اصحاب كهف وقتى كه وارد غار شدند، چنین دعا كردند: «رَبَّنا آتِنا مِنْ لَدُنْكَ رَحْمَة وَ هَیِّئْ لَنا مِنْ أَمْرِنا رَشَداً؛ پروردگارا! ما را از سوى خودت رحمتى عطا كن، و وسیله رشد و نجاتى فراهم ساز.» (كهف، 10).

3- اقتباس از بحار، ج 14، ص 414 و 415؛ نور الثقلین، ج 3، ص 248؛ و مجمع البیان، ج 6، ص 460.

4- بحار، ج 14، ص 431.

5- بحار، ج 14، ص 416 و 417.

6- جالب این كه در قرآن (در آیه 25 سوره كهف) آمده: «آنها در غار سیصد سال درنگ كردند و نه سال نیز بر آن افزودند.» در اینجا این سؤال مى‌شود كه چرا از 309 سال این گونه تعبیر شده، و گفته نشده اصحاب كهف 309 سال در غار درنگ نمودند، پاسخ آن كه قرآن با این تعبیر خواسته هم سال شمسى را بیان كند كه 300 سال بود، و هم سال قمرى را كه 309 سال بود، و در روایات آمده یك نفر یهودى از حضرت على - علیه السلام - پرسید: اصحاب كهف چند سال در غار خوابیدند؟ آن حضرت همان را كه در قرآن آمده فرمود، یهودى گفت: در كتاب ما 300 سال ذكر شده، على - علیه السلام - فرمود: در كتاب شما به سال شمسى ذكر شده كه 300 سال است، ولى در قرآن ما به سال قمرى (309) آمده است. (نور الثقلین، ج 3، ص 256).

7- اقتباس از العرائس ثعلبى، ص 232-236؛ بحار، ج 14، ص 418 و 419.

8- «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَى مِمَّا یَدْعُونَنِى إِلَیْهِ» (یوسف، 33)

9- با این كه طبق روایات، آنها جوان نبودند.

 



ارسال توسط habib
آرشیو مطالب
نظر سنجی
نظر شما در مورد مطالب این وبلاگ چیست؟





صفحات جانبی
پیوند های روزانه
امکانات جانبی